بارون میباره.خیلی زیاد.من عاشق بارونم.عاشق پاییز و هوای ابریش.همه دورو بریام وقتی هوا ابری میشه می نالن که دلمون میگیره.ولی من همیشه عاشقش بودم.وقتی میاد میرم تو یه حال و هوای دیگه.البته این چند روز همش تو یه هوای دیگه بودم.مثل آدمایی که میدونن آخر عمرشونه.
شنبه با شلیل رفتیم خونه یکی از دوستاش تا روی هم مجسمه سازی تمرین کنن.چند تا از دوستای دیگشم بودن.خیلی خیلی خوش گذشت.من عموما با دوستای خواهرام صمیمی ترم تا با دوستای خودم.دنبال بهونه بودیم تا برقصیم با هر آهنگی.من هر جا میرم بساط رقص و آواز راه میوفته ولی اینا از من بدتر بودن.دلم براشون تنگ میشه.
امشبم گیلاس رفت شیرموز بگیره به خاطر اینکه منچ روز جمعه رو باخته بود منم باهاش رفتم که نذارم چیز ارزون بگیره!!!شیرموز بستنی کردم تو پاچه اش!!!نکبت خسیس کیک نگرفت!!!![]()
به قول ستار:ببار ای آسمون امشب ببار و سر کن آهنگی به جز گریه گریزی نیست از این زندون دل تنگی
تو خونه ما هر چی نرمال و طبیعی باشه سیگار نیست.کلاً بابا با سیگاری جماعت حال نمیکنه.در عوض استادم به شدت سیگاریه و تازه مثلاً تو ترکه.از روزی 2 پاکت به 1 پاکت رسیده!!!!بزن کف قشنگه رو.یادم میاد قدیما هر دفعه سازمو میدادم دستش تا 2-3 روز بوی افتر شیوش همه رو خفه میکرد.ولی حالا...منم خیلی بهش گیر میدم.این دفعه که دیدم سیگار دستشه هی میخواستم برم بگیرم ازش که دیدم پاکتشو جا گذاشته رو میز.منم رفتم برش داشتم و زیر شالم قایمش کردم.هی بچه ها میگفتن بذارم سر جاش.نمیتونستن جلوی خنده شونو بگیرن.بعد نیم ساعت استاد اومده سر کلاس و میگه سیگارمو بده!من نفهمیدم که از کجا فهمید کار من بوده؟!؟!؟نمیخواستم بهش بدم از بس پاچه لنگ زد که دلم براش سوخت.خیلی خوش میگذره وقتی آدم استادشو سر کار میذاره.قراره این دفعه برم براش از این چسبای ترک اعتیاد بگیرم.آی بخندیم.
هفته پیش نارگیل تو راه تهران چپ کرده بود.خودش که شکر خدا سالمه ولی ماشینش آکاردئونه!!!عجیب این بشر شانس میاره.اون شب بابا کوه بود و گوشی شم جا گذاشته بود.منم داشتم ه گوشیه دوستاش میزنگیدم بلکه پیداشون کنم .به یکیشون که زنگ زدم دخترش گوشیو برداشت.طفلی فکر کرده بود من دوست دختر باباشم.گیر داده بود سه پیچ.حیف که عجله داشتم وگرنه یه کم سر کارش میذاشتم.(اوج سادیسم من!!!!)بالاخره بعد از 12 ساعت شماره گیریه مداوم یکی از دوستای بابام گوشیشو برداشت منم همچین یه کم استرس بهش وارد کردم و جریانو با بغض!!براش تعریف کردم و بهش گفتم به بابام بگین سریع برگرده.طفلکیا ترسیده بودن به بابام بگن و تا شهر دل تو دلشون نبوده(این جا دُز سادیسم من بالا میره و منجر به یه همچین حرکتی میشه.من شرمنده ام)
ولی خدا رو شکر مامان یه کم بعد زنگ زد بهشون و گفت که به بابا یواش یواش بگن چون اگه ماشینو میدید....
امروزم باز با بچه ها منچ بازی کردیم چه حالی داد.خدا این روزای خوشو از ما نگیره.میدونم اگه برم دلم واسه همه اینا تنگ میشه و با فکر کردن بهشون کلی گریه میکنم.دلم میخواد تا وقتی که پیش خانواده ام تا میتونم از همه چیز لذت ببرم.
این چند روزم خیلی بارون اومد.اینم خاطره میشه.
چه حالی داره که آدم دوستای قدیمیشو بعد مدتها ببینه.چند روز پیش یکی ازبچه های دوران راهنمایی بهم زنگ زد و دیروزم همدیگرو بعد از چند سال دیدیم.یاد گذشته به خیر!!!چقدر زود بزرگ شدیم.چقدر بیخود درگیریم.امروز داشتم فکر میکردم چقدر بچه بودیم خوش بودیم.هر جمعه تمام فامیل جم میشدیم و میرفتیم کوه.حالا همه اینقدر سرگرم کارن که روز تعطیلم سرشون شلوغه.دیگه کی به فکر پیک نیک آخر هفته میوفته.به خدا اگه سیزده بدر نبود خیلیامون دیگه نمیدونستیم چمن و کوه و چشمه چیه؟
از وقتی گیلاس کلاس ساز دهنی میره و منم هوس کردم برم و نتای قدیمیمو پیدا کنم و امروز کلی تمرینیدم.سلطان قلبها و گل گلدون و الهه ناز و....آهنگایی که 3 سال پیش میزدمشون و کلی با بچه ها ذوق میکردیم که بالاخره یه چیزی زدیم از پیش خودمون(آخه استادم معمولا به ما نتای این جوری نمیده میگفت اینا مال بعدهاست الان نزنین.اگه میفهمید که من دارم میزنم کله واسم نمیذاشت).من عاشق گل گلدون سیمین قانمم.منو تو یه حس دیگه میبره.این روزا کلا تو یه باغ دیگه ام.دلم میخواد زود تر همونی که منتظرشم اتفاق بیوفته.
به حول قوه الهی چند روز یاهو نداشتیم سگ شده بودیم صدقه سر بلال.من نمیدونم چرا تا تقی به توقی میخوره زور همه به یاهو و ایرانسل میرسه.ملت ضعیف کشن.این چند روز بد جور سرما خورده بودم فکر کردم دور از جون آنفولانزا گرفتم داشتم وصیّت نامه رو تنظیم میکردم که یهو در اثر استراحت مطلق و درمان به موقع خوبیدیم.(توجه داشته باشین من معمولا یهو خوب میشم یهو هم مریض میشم سیستم بدنم تیریپ غافلگیریه)دیشبم رفتم خونه کدو تنبل اینا.من کلاً سالی نهایت 3 بار به خاله ام سر میزنم.روابط گرم و صمیمی رو حال میکنین؟هی اومدم به این کدو تنبل تیکه بندازم که میدونم تجدید شدی هی نشد(دز سادیسمم رفته بالا دست خودم نیست).تازه برگشته تو چشام نگاه میکنه میگه منم میخوام برم معماری!؟!؟!من هر چی روش دست میذارم دست بر قضا اونم همون رو میخواد تا زمانی که ما میخواستیم بریم عمران کل هم اجمعین عمران میطلبیدن حالا همه معمار شدن.منم گفتم به زینب(یعنی به جهنم این از اصطلاحات رایج در کلاس ما بود که به همت دوستان داره توسعه پیدا میکنه و جهانی میشه)من همون زبانمو ادامه میدم.شما برو آزاد با این وضع درس خوندنت حتما موفق میشی ما که بخیل نیستیم.(توجه داشته باشین ما بخیل نیستیم)تازه به گفته مامانش داره واسه من دعا میکنه که کارای دانشگاهم درست شه و برم تا تمام کتابا و دفترام بهش برسه.یکی نیست بگه حاجی ما زنده ایم!دارن جلو چشام ارث و میراث تقسیم میکنن.فقط به مامانم سپردم کسی جای تختمو عوض نکنه که من جنبه این مدل شوخیا رو ندارم.کسی دست به تخت و بالشم بزنه جاش سینه قبرستونه!
تو این مدت دارم آشپزی یاد میگیرم!حال میده!گاماس داریم از حالت دست خری در میایم.آخه تو خونه ما همه کارا رو شلیل انجام میداده و من چون ته تغاری بودم ول میگشتم دیدیم نمیشه این جوری موند بالاخره هنر هر خانومی آشپزیشه!البته شلیل اینا یه استاد داشتن که میگفت هنر هر زن رقصشه!زن باید رقص بلد باشه.فکر کنین شب شوهره خسته و کوفته از سر کار میاد غذا میخواد بهش میگیم:عزیزم شام نداریم ولی من میخوام برات برقصم!؟!؟!همین جوری میشه که شب سوم خونه بابایی!(استاد شلیل اینا مرد بوده یه کم مخش شیش و هشت میزده!)
امشب رفته بودم دارو خونه یه خانومی جلوم وایستاده بود پروفن واسه بچه میخواست بنده خدا دکتر رو کلی بالا و پایین کرد آخر دکتره پرسید مگه بچه تون چند سالشه گفت 18 سال!!!مردم تو 18 سالگی خونواده رو اداره میکنن این هنوز قرص های خردسالان رو میخوره!!!میخواستم پیشنهاد بدم قرص رو تیکه کنن یه وقت بزرگ نیاشه واسه گلوش خفه شه!!!از اون حرفایی بود که کلی جوکه!
اگه خدا بخواد داریم به آخرای کتاب "من و کنکور" میرسیم.سنجش نامه شکایتمو گم کرده بود!از بس که این مملکت در و پیکر داره!نارگیلم یه نامه دیگه نوشته که حدس میزنم چون عصبانی بوده خیلی نرم برخورد نکرده.امروز خبر آوردن که رئیسه سنجش برای دانشگاه نامه نوشته که این بچه رو(منو میگنا!)ما از دانشگاه رفتن انداختیم.ولی چون امروز یه کن تهران شلوغ بوده گویا!نارگیا جرآت نکرده بره بیرون.آخ جون داره تکلیفم مشخص میشه!!یکشنبه که رفتم کلاس موسیقی یکی از بچه ها اینقدر از رشته ام و دانشگاه تعریف کرد که داشت حالم بد میشد.
دیروز رفتم دانشگاه شلیل و سر کلاس نشستم قرار بود مدل شم ازم طراحی کنن.تحقیق کرده بودم دیدم سر کلاسشون پسر نیست رفتم.منم یه تیکه پیرزنی اومدم یه دفعه از پشت سر استادشون در اومدم طفلی داشت سکته میکرد آخه چادر سرم کرده بودم و ه عینک خفن عتیقه زده بودم.اینقدر خندیدیم.از شانسم یکی از پسرای فرش سر کلاس بود!آبروم رفت!
چند روز پیش نشسته بودیم با بچه ها جدول حل میکردیم(تفریح سالم!)پرسیدم: از مصالح ساختمونیه و چهار حرف داره چی میشه؟یه بنده خدایی همچین با اعتماد به نفس زیاد داد زد"بیل"!!!!توجه داشته باشین در خونه های مدرن از بیل به عنوان مصالح ساختمانی استفاده میشه.داشتم از خنده منفجر میشدم.تازه اصلاً توجه نکرده بود که گفتم چهار حرف.ما هر دفعه جدول حل میکنیم کلی سوژه واسه خنده گیر میاریم.
پ ن:کتاب من و کنکور ماجراهای کنکور من است که ماشاءالله خیلی هم قطور شدهاین سازمان سنجشم که شورشو در آورده یه شماره داده هر وقت روز زنگ بزنی اشغاله!بیچاره نارگیل باید یه روز دیگه به خاطرم مرخصی بگیره بره سنجش!!!
این فلش ما هم قاط زد و تمام آهنگای توش پرید.این چند روز که بیکاری به ما ساخته از بس خوابیدم دارم کم کم ورم میکنم نمیدونم وقتمو چه جوری بگذرونم.کلاسمم نرفتم یه کم اساتید تو کف باشن.میدونم برم یه شیرینی تو پاچه ام میکنن.از بس این جماعت مفت خورن.
خدا سایه ی منو از سر این فامیل کم نکنه.هر روز یه دفتری کتابی چیزی ازم میخوان من نمیدونم اگه برم دانشجو بشم کی به اینا سرویس میده؟تازه وقتی میان دنبال فرمایشاتشون یه چند تا تیکه ی درشتم بار آدم میکنن مثلاً میگن ما گفتیم این کرم خبیث نمیده خسیسه و ...رو که نیست سنگ پا قزوینه!
من دوباره کتابامو جم کردم البته چون خدا خیلی با من شوخی داره دم دست گذاشتمشون!
همه اول از هر چیز ازم میپرسن تو خونه بیکار چیکار میکنی؟آدم ول و دوله ندیدین؟
خیلی مشغله دارم.برنامه هام پرن:خواب غذا کامپیوتر![]()
من کلاً تصمیمیده بودم که پیگیر نشم و بمونم همین جا و آزاد بخونم تا این که صبح پاشدیم رفتیم مرکز موسیقی و جریان رو واسه 2-3 نفر تعریفیدیم و همه به عقل من شک کردن و گفتن زبان رو بیخیال میشی؟منم ساعت 1 اومدم خونه و گفتم بریم تهران.با عجله وسایلم رو جم کردم شاید نگهم میداشتن.عصرش رفتم هر چی میخواستم خریدم از بس استرس داشتم نمیتونستم چمدونم رو ببندم.صبح حرکتیدیم تو راه وقتی خیابونا رو میدیدم و فکر میکردم دیگه شاید اینا رو به این زودیا نبینم دلم گرفت.فرداش رفتیم سنجش و اعتراضمون رو نوشتیم و بعدش به پیشنهاد بلال تا دانشکده زبان رفتیم و بهمون گفتن امسال از این چیزا زیاد داشتیم ولی آخرین مهلت ثبت نام تا هفته پیش بوده باید صبر کنین جواب نامه سنجش بیاد یا ترم بهمن فقط عمومی برداری یا با ورودیای 89 بیای!!!
یکی منو راهنمایی کنه. من باید چیکار کنم؟بمونم آزاد بخونم یا سال دیگه برم زبان بخونم؟
اصلا من آخر شانسم!اگه دریا میرم باید یه آفتابه آب با خودم ببرم.حالا بگین چرا؟ما اون شبی که نتایج کنکور کوفتی اعلام میشد همراه خانواده با چشمای خودمون دیدیم که همچین یه نمور درشت و قرمز زده بود مردود.حالا ما شانسی کارنامه نهایی رو هم گرفتیم که نیازی اصلاً بهش نبود و من محض خنده گرفتمش.این کارنامه یه هفته دستمون بود و ما بی خبر از علائمش بودیم تا این که چند شب پیش رفتیم راهنماشم گرفتیم و فردا صبحشم کاملاً اتفاقی خوندیم دیدم بعله ستاره یعنی قبولی.کارنامه خودمونم یه نگاه کردیم دیدیم یه ستاره قرمز اون ته داره سو سو میزنه.اول که دوزاریم جا نیوفتاد هی گاماس گاماس بعد از نیم ساعت فهمیدم قبول شدم و تا 2 سال از کنکور دادن محرومم.حالا صبح روز تعطیلم بود من داشتم دق میکردم همه در خواب ناز به سر میبردن دل زدیم به دریا و همه رو با خبر خوشمون بیدار کردیم.دوباره رفتیم سایت سنجش میبینم که به همون درشتی که قبلاً گفتم زده مترجمی زبان روسی دانشگاه تهران یعنی از این بهتر نمیشد.زنگیدیم به بلال که تهرانی برو پیگیر شو ببین من یه ماه از ترم گذشته باید چیکار کنم که از شانسم بلال اصفهان بود.دیگه ما روزمون رو نفهمیدیم.حالا منم عدل باید تو اون چند روز تعطیلی پی به مصیبت خودم ببرم که نتونم به هیچ جهنمی زنگ بزنم.فرداش خواستم برم اینترنت شماره سازمان سنجشو گیر بیارم فن کامپیوترم قاط زد.شماره رو از تو دفتر چه ها گیر آوردم حالا هر چی زنگ میزنم اشغاله.داشتم دیوونه میشدم.نمیدونستم باید چیکار کنم؟یکی میگفت نرو تهران و بمون همین جا آزاد بخون.یکی میگفت حیفه برو زبان آینده داره و...ما هم تو این 2-3 روز از بس فکر کردیم مخمون هنگ کرد.نه من بلکه کل خانواده درگیر بودن.منتظر بودم آقای پدر از خارج شهر برگرده و به عنوان بزرگ خانواده تکلیفه منو روشن کنه از شانسم بابا 3 روز نبود و من کف کردم.حالا دیدیم من چقدر خوش شانسم.البته بازم خوبه که الان فهمیدم فکر کنین من 1 سال درس میخوندم بعد بهم میگفتم نمیتونی کنکور بدی.من اصلا بچه استثنایی هستم مردم کنکور میدن قبول نمیشن 5 سال هر سال شرکت میکنن ما این جور میپیچیم.هیچ چیم به آدم نرفته!!!
در ضمن شب قبل از این مصیبتا یه پی ام برام اومد از اینایی که اگه به حضرت زینب اعتقاد داری تو رو خدا واسه همه ادلیستت بفرست وگرنه بدبخت میشی و فلانی این پی ام رو سرسری گرفت بدبخت شد و ... منم که هیچ وقت این چیزا رو تحویل نمیگرفتم واسه اولین بار واسه همه فرستادم و این بلاها سرم اومد.زینبش تقلبی بود؟
عرضم به حضورتون که ما هفته پیش دیگه دل و زدیم به دریا و رفتیم پیش یه دکتر واسه این معده .از بس تهوع داشتم.بعد از کلی معطلی رفتیم تو و دکی یه چند تا از این سوالای عمومی پرسید و کلی هم بهم گیر داد که چرا اینقدر لاغری چرا جوونا همدیگرو به جای پیتزا شیشلیک دعوت نمیکنن و...آخرم نامردی نکرد و یه آمپول واسم نوشت.وقتی داشتم از اتاق بیرون میومدم گفتم چرا آمپول نوشتین من نمیزنم و ... که مریض دیگه ای که تازه اومده بود(یه آقای خیلی چاق)برگشت گفت "نه آمپول بزن خوبه و..."من موندم این از کجا پیداش شد؟شبشم از قضا گیلاس خونه ما بود و میخواست کار آمپول رو یکسره کنه که من نذاشتم.داستان آمپول زدن من برمیگرده به 9 سال پیش که گیلاس دانشجوی پرستاری شد و از اون موقع به بعد من مریض نشدم!تمام فامیل از دست این گیلاس بد ذات آمپول نوش جان کردن الا من.اصلاً داستان مریض نشدن من و تن ندادن به این خفت (کم آوردن جلوی گیلاس)تو کل فامیل پیچیده.میخواستم یه جورایی در برم که دیدم نمیشه حالم بد جور خرابه بالاخره به این بی آبرویی تن دادیم و بعد از 9 سال زندگیه شرافتمندانه آمپول زدیم.گیلاسم که از خدا خواسته سریع خودشو رسوند خونمون که خدای نکرده زبونم لال یه وقت مصدوم فرار نکنه.
پنجشنبه هم داشتیم تو خیابون دور میزدیم که گیلاس زنگید و برنامه کوه ریخت و ما هم باهاشون رفتیم اولین باری بود که شب تو کوه میخوابیدیم.خیلی خوش گذشت به خصوص که تا صبح از سرما سگ لرز زدیم.خوابیدن با صدای زوزه گرگ و سگ حال میده.
پریشبم یه حالی به این ملت گشنه همیشه در صحنه دادیم و دعوتیدیمشون به یه چیز برگره مشت!در کل حال داد به همه چیز میخندیدیم به خصوص پسری که جدیداً اونجا استخدام شده بود قیافش شبیه پسره توی موش آشپز بود و بینهایت ساده و زود باور!
ناخنمو بعد از مدتهای مدیدی گرفتم رکورد سال پیشمو زدم شده بود 18 میلیمتر!خوب با نفرینا و آه و ناله های بقیه رشد کرده بود از اونجایی که من ناخنام اصلاً نمیشکنه بد خواه مد خواه زیاد دارم.

